|
ناقوس مرگ الله را بصدا درآوریم
|
|
|
|
||||
|
ديالکتيک علم و قدرت شايد در هيچ زمانی و مکانی، علم وقدرت همزاد و همنشين يکديگر نبوده اند که هم اکنون در نظام الهی هستند. اگر در نظامهای استثماری، قدرت و امتيازات بر بنيان مالکيت در ثروت، بويژه ثروت توليدی- قرار گرفته اند، در نظام ولايتی-فقاهتی تصاحب علم و دانش پيش شرط کسب قدرت و امتياز و جايگاه ارجح است. بدون علم و دانش نه قدرت است و نه جلال و جبروت اقتصادی و اجتماعی. در نهاد و ذات علم ودانش است که قدرت نهفته است. کسب وتصاحب علم و دانش، مساوی است با کسب و تصاحب قدرت. آگر چه همه علوم رهی بقدرت برند. اما آن علم که در اينجا از آن سخن رانيم علمی است بسيار ويژه، نه بمعنای اخير: کشف قانونمنديهای طبيعت، حل مسائل بطريق مشاهده، تجربه وآزمايش، بلکه بمعنای علم و آگاهی است برمز و رموز هستی و نيستی، بود و نبود، مرگ و زندگی، حيات و نبات و جماد، هم در اين و هم در آن دنيا و هم در بهشت و هم در جهنم. روشن است که چنين علمی هيچگونه وجه اشتراکی باعلم بشری دارا نيست که این علم، علم خدائی و الهيست. علم الهی
وقتی از علم الهی سخن رانيم، فرض برآن داريم که ذات الهی دارای علم است، علمی که نامتناهی است مستقل است از زمان ومکان، مطلق و نقصان ناپذير. علم الهی، علمی است که به هست و نيست محيط است و بچيزی محدود نيست. بواسطه اين علم ودانش است که خداوند مالک بر دو جهان هستی و نيستی و بود و نبود، بيرون و درون و عين ذهن و بر آن تا ابد حاکم است. بديگر سخن، قدرت، خلاقيت، توانائی، هيبت وسلابت خداوند ناشی از علم بيکران اوست. اوست که دهنده و گيرنده زندگی است. بفرمان اوست که طبيعت با نظمی حيرت انگيز بسير و گردش خود ادامه دهد. صادر کننده احکام و واضع قوانين و مقررات ازلی وابدی اوست. در دامن بيکران هستی ، زمزمه ای نيست که در نهان موجودی شنيده شود و خداوند از آن از پيش آکاه نباشد. قدرت است که در ذات علم و دانش خداوند نهفته و با آن يکی گرديده است، آنچنانکه هرگزقابل تفکيک از يکديگر نيستند. وفتی آيت اله خمينی، خداوند را همچون قانونگذاری شگفت انگيز توصيف منمايد، در واقع علم وقدرت الهی را ميستايد. "خداوند تبارک و تعالی بوسيله رسول اکرم قوانينی فرستاد که انسان ازعظمت آنها بشگفت ميايد. برای همه امور قانون و آداب آورده است. برای انسان پيش از آنگه نطفه اش منعقد شود تا پس از آنکه به گور ميرود قانون وضع کرده است (ولايت فقيه، ص 10). آيا بدون علم و دانش، خداوند قادر است اينگونه بشر را از آداب و قانون- بويژه آن آداب و قانونی که رستگاری بشر را در نهاد داشته باشد- از ازل تا ابد بی نياز گرداند؟ اگر در قانونگذاری علم و دانش نهفته است، پاسخ به نیازهای مادی و معنوی انسانی و برقراری نظم و کنترل اجتماعی، مستلزم وجود قدرت است و توانائی. اين ترکيب علم وقدرت است که خمينی وپيروان او را محسور و مفتون و شیفته خود ساخته است. روشن است که از اين بحث چه نتيحه ای را منظور داريم: علم، قدرت است و قدرت علم. تنها با توسل باين ديالکتيک است که ميتوانيم وجوه برجسته يک نظام ولايتی- فقاهتی را مورد مطالعه و بررسی قرار دهيم. کلام: وسيله انتقال علم الهی خصلت نامتناهی و نقصان ناپذير علم و دانش الهی ظاهرا آنرا غير قابل کسب، دسترسی و تصاحب موجودی ميسازد محدود و محصور و متناهی همچون انسان. چه اگر انسان بداند آنچه خداوند ميداند وعالم باشد بآنچه خداوند عالم است، از مرز متناهی و محدود گذار نموده همچون خالق يکتا نامتناهی و نامحدود ميگردد. اگر چه نامتناهی و نامحدود علم و دانش الهی ، اما همچنانکه خواهيم ديد هم کسب شدنی ست و هم قابل تصاحب و دسترسی بوسيله بشر. البته نه هر بشری، بلکه بشری بسیار خاص: فقیه خداوند علم خود را در درون خود پنهان نساخته است بلکه آنرا در کتاب قرآن برشته کلام در آورده است، چه در غير اينصورت بشر هرگز قادر نبود بعلم ذاتش آگاه شود. خداوند کلام را برگزيد تا باين وسيله علم خود را به بشر انتقال دهد. باينترتيب خداوند چيزی را برگزيد که ذاتا انسانی، محدود و متناهی ست. چگونه ممکن است که ظرفی، چون کلام انسانی، متناهی و محدود و محصور، مضروف چيزی نامتناهی و نامحدود قرار گيرد؟ اين معضلی است که فقها در طی اعصار متمادی از اعتنا با آن رويگرادان بوده اند. بحث در باره اين معضل ما را از مطلب اصلی بدور ميبرد. اما بمنظور ادامه بحث، رخصت که بپذيريم که کلام اگرچه ذاتا انسانی است و در نتيجه متناهی، ميتواند باراده خداوند دارای آنچنان ظرفيتی گردد که نامتناهی را در بر گيرد و تبلور علم و دانش الهی گردد، بی آنکه نامتناهی به متناهی تبديل شود و يا در سرشت و ساختار کلام تغییری رخ دهد. علم الهی: اهدائی نه کسبی
سوال آنست که پس از پيامبر اسلام که خداوند خود برگزيد که کلامش را از طریق کتاب قرآن به امت ابلاغ کند و پس از جانشينانش، دوازده امام بباور شيعيان، چه کسی و يا کسانی با عقل و خرد محدود خود قادر بکسب و تصاحب علم و دانش الهی اند؟ آياگذار متناهی به نامتناهی، امکان پذير است؟ اگر چنين است مستلزم چه شرط و شروطی است؟ فقيه و فيلسوف شهيردنیای شیعه، استاد علامه طباطبائی مولف تفسيرالميزان، از خداوند نقل کند که علم بدانش الهی، علمی نيست که افهام و عقول انسانی بکسب آن توانا باشند و از رسيدن به آن عاجز و از نائل شدن به آن قاصر ميباشد. (تفسيرالميزان، جلد سوم، ص108). اما در حاليکه تاويل استاد، تبديل متناهی را به نا متناهی و يا خالق و مخلوق را بيکديگر ناممکن ميکند، بهمان نفس آنرا امکان پذير و بنحو اختصاص علم الهی را قابل کسب و تصاحب میسازد بوسيله افرادی ويژه. طبق تاویل استاد، اين افراد " نفوسی اند که خداوند آنها را از پليديها پاکيزه نموده رجس را از ايشان زائل و بر طرف کرده ، کسان ديگر از رسيدن بآن سعادت محروم و بنحو اختصاص، توانائی درکش ويژه اين دسته ميباشد" (تفسيرالميزان، جلد سوم، ص109). بنابر قول آقای علامه، اين نه افهام و عقول انسانی بلکه عنايت خداوند است پيش شرط کسب و درک علم و دانش الهی. تنها اين افراد ممتازاند که بعنايت خدوند تطهير يافته بکسب علم الهی نايل آيند و بدرک حقايق جهان- از مبدا و معاد و آنچه ميان آند وجود دارد، توانا شوند. ظاهرا خدشه ای در اين منطق و برهان نيست. زيرا که با پاکزدائی فرد و يا افراد از پليديها و زايل نمودن "رجس" از آنان، خداوند علم نقصان ناپذیر و نا متناهی خود را نه به دست نابگاران و دغلبازان فريبکار بلکه در کف پاک و مطهر انسانهائی فرشته سيرت، سپارد. اما آنچه اينجا شايسته توجه بسيار است، نه کلام الهی که تاويل استاد علامه طباطبائی است از اراده و اميال ذات الهی. بی نياز از گفتن است که استاد به دبالکتيک وحدت ياتحول متناهی به نامتناهی و يا يکتائی خالق و مخلوق باور ندارد. زيرا که اين وصل و پيوند و دگرگونی مستلزم توانائی ويژه ايست که بنا بر قول استاد "فهم و عقول انسانی" از علم الهی طبق اراده و ميل خداوند محروم گرديده اند. اما با کمی دقت روشن شود که استاد علامه طباطبائی انسان را بخدائی میرساند. آنکه آگاه و دانا ست بعلم و دانش جانشین خدا میشود بر روی زمین. در واقع این خوانش علامه از علم الهی است که جامعه را بدو طبقه عالم و دانا و یا ممتاز و سعادتمند از یکطرف و نادان و نا آگاه و یا محروم و بی خرد، تقسيم ميکند. بعبارت ديگر، اين علم استاد است که با علم خداوند يکی گرديده است. حکمت علم استاد نيازمند توضيح نيست، زيرا تاويل نامبرده از کلام الهی در خدمت تحکيم و تداوم فقاهت است بمثابه يک نهاد ابدی و حفظ منافقع فقها است بمثابه يک طبقه ممتاز اجتماعی. حال آنکه حکمت خداوند از تقسيم نا برابر علم خود ميان مخلوق خويش بهيجوجه روشن نيست. از يکطرف کلام الهی بر لغو تمام امتيازات مادی و معنوی و تساوی و برابری افراد بشر در برابر خداوند تاکيد بسيار دارد و از طرف ديگر، تاويلگران، مفسران، فقها و علما خداوند را متهم به توزيع نابرابر علم و قدرت خود کنند. چکونه ممکن است خداوند همه افراد بشر را يکسان و برابر خلق کرده باشد ولی پليدیها و ناپاکيها را تنها از دل تعدادی معدود زائل، آنها را سعادتمند و ارجح بسايرين، عالم و قادر، دانا و توانا، نمايد و اکثريت را از رسيدن بسعادت و يا کسب علم الهی، محروم، نادان و ناتوان سازد؟ البته استاد يادر آور شود که سوی دعوت خداوند بفراگيری علم الهی تمام افرا بشر است، اما ياد آور شود که جز درافراد معدودی درجه کاملش پيدا نخواهدشد. استاد اين تاکيد را در همانحا يکبار ديگر تکرار و تکميل ميکند که گرچه دعوت بتمام افراد متوجه شده، همگان را برای رسيدن بآن خواسته اند، ولی رتبه کاملش در عده معدودی پيدا ميشود. (تفسيرالميزان، جلد سوم، ص 110). با اين تاويل، استاد نه تنها موفق برهانيدن خود از تناقض تگردد، بلکه خود را در چنگال تناقضی ديگر گرفتار سازد. استاد از يک طرف دعوت خداوند را بفراگيری علم و دانش جهانشمول مينمايد اما از طرف ديگر آنرا در جه بندی نموده و "درجه کاملش" را قابل کسب بوسيله همان افراد ويژه و ممتاز کند که موردعنايت خداوند واقع شده اند. روشن است که نظام نابرابريها با در جه بندی علم الهی نه تنها ناپديد نگردد بلکه در منحصر ساختن درجه کاملش با فراد معدودی، آنرا تداوم بخشد. ترديدی نيست که استاد علامه طباطبائی خود يکی از آن افراديست که تطهير و بکسب و تصاحب علم و دانش الهی نايل آمده و ممتاز و سعادتمند گرديده است. اين امتياز و سعادت و بعبارت درستری قدرت است که ميل بحفظ و تحکيم آن در تاويل استاد انعکاس مييابد. اگر تاويل استاد قدرت را از باطن کلام الهی ميزدود. کلام الهی بکلامی انسانی تبديل ميگرديد. اما تبلور قدرت را در علم الهی و تقسیم نابرابر آنرا بوضوح و بهترين وجهش در تفسير و تاويل آيت اله خمينی از رویات ميتوان مشاهده نمود. آیت اله خمينی نه تنها همچون ا ستاد علامه، فقها و يا علما را افرادی ويژه و ممتاز شناسائی ميکند بلکه بروايت از امام صادق، "علما" را " میراثبر" پيغمبر معرفی و برتری آنها را نسبت به عامه تشبیه به برتری ماه شب چهارده بر ساير ستارگان ميکند ( ولايت فقيه،ص 140). اگر در تاويل استادعلامه طباطبائی قدرت در لابلای کلمات پوشيده شده است، تفسير خمينی از روايات با تبين قدرت يکی و يکسان ميشود. در تفسير خمينی امتياز علما وقتی "فضیلتی" محسوت شود که عالم بر مسند رياست و حکومت تکيه زند و ولايت نمايد. شک و ترديدی نتوان داشت که در شرايط کنونی علم علما بفضيلت تبديل شده است. درحفظ تحکيم وتداوم اين فضيلت است که نظام ولايتی- فقاهتی برپا گرديده است.ُ فقها: ممتازترين طبقه اجتماعی
پس اگر فقها را ممتازترين طبقه در نظام ولايتی- فقاهتی معرفی کنيم، سخنی بگزاف هرگز بزبان نرانده ايم. چرا که جايگاهشان در نظام توليدی و مالکیت نيست که فقها را به يک طبقه ممتاز تبديل ميکند. امتياز فقها، امتيازی است الهی ماورا امتيازات مادی و بشری. آنچه نظام الهی-اسلامی را از نظامهای سرمايه داری و يا سوسياليستی و يا نطامهای غربی و شرقی متمايز کند، نه نحوه توليد و شيوه توزيع است و نه نظام مالکيت و نظام مالی و اداری. بدین لحاظ ، نظام اسلامی نه بهتر است نه بدتر، نه عادل تر و ستم پيشه تر است از همه نظامهای جهانی. بمانند آنها، در نظام اسلامی نيز توليد اجتماعی است و مالکيت خصوصی و در نتيجه نظامی ست استثماری و بهمين دليل همچون آنها، پيوسته هم دچار بحران کمبود است و تورم و بيکاری و هم فساد اجتماعی، فحشا و انحطاط ، دزدی و رشوه خواری، بی عفتی و عفت سوزانی. با اين تفاوت در يکی آشکار و عريان است، در ديگری پنهان و نهان. سلطه و تثبيت سيادت فقاهت بر ساختار قدرت است که وجه برجسته نظام اسلامی است. اين ويژگی است که نظام اسلامی را از نظامهای موجود جهانی جدا ميسازد. مدافعين نظام سرمايه داری برآنند که ساختار قدرت زائیده انتخاب آزاد فرد است و در نتيجه تبلور اراده اکثريت. بعکس منتقدين اين نظام بويژه مارکسيستها بر آنند که ساختار قدرت وسيله ايست در خدمت حکومت و سلطه طبقه ای در جامعه که بلحاظ اقتصادی حاکم است. بديگر سخن، قدرت نه تبلور اراده مردم بلکه جلوه اراده طبقاتی است... ساختار قدرت در نظام سوسياليست نيز دارای مدافعين و مخالفينی است. يکی آنرا مثبت و نقش آنرا گذرا و موقتی ارزيابی ميکند که در نهايت ناپديد خواهد گشت و ديگری آنرا منفی، عامل و وسيله سلطه حزب بر جامعه، برشمارد. اما در نظام اسلامی، ساختار قدرت نه زائيده اراده مردم است و نه تبلور اراده طبقه ای که بلحظ اقتصادی حاکم است و نه وسيله حکومت و سلطه بی چون وچرای حزب سیاسی ، بلکه تبلور مالکيت بر نوعی از علم و دانش است. علم و دانش الهی. بعبارت ديگر، در نظام الهی- اسلامی ، آن طبقه ای بر ساختار قدرت سلطه افکند که علم ودانش الهی را به تصاحب خود درآورد، امری که توانائی بآن در انحصار فقها و يا علما است. تصاحب و دسترسی باين علم و دانش ويژه است که فقها را ميتوان بمثابه يک طبقه اجتماعی دارای منافع اقتصادی و سياسی مشخص و مشترک تعريف و شناسائی نمود. در نظام اسلامی اين علم الهی است که حاکم است نه بلعکس. در اينحا علم است که وسیله حکومت است، نه ثروت و نه ابزار توليد و توزيع ونه حزب و گروه و دسته بندی. این خداوند است که فقها را برای حکمرانی برگزیده است.
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 2:46 توسط م.ن. معرفت
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برگزیده ای از منظومه خدا ناشناس سعید سیرجانی خبرداری ای شیخ دانا که من خداناشناسم خداناشناس نه سربسته گویم در این ره سخن نه از چوب تکفیر دارم هراس خدائی بد ینسان اسیر نیاز که بر طاعت چون توئی بسته چشم خدائی که بهر دو رکعت نماز گراید به رخم و گراید به خشم خدائی که جز در زبان عرب به دیگر زبانی نفهمد کلام خدائی که ناگه شود در غضب بسوزد زکین خرمن خاص و عام خدای تو با وصف غلمان و حور دل بندگان را بدست آورد به مکر و فریب و به تهدید و زور به زیر نگین هرچه است آورد خدائی که باشهیر جبرئیل کند شهر آباد را زیرو و رو خدائیکه در کام دریای نیل برد لشگر بیکرانی فرو خدائی که بی مزد مدح و ثنا نگردد بکار کسی چاره ساز خدا نیست بیچاره ورنه چرا به مدح و ثنای تو دارد نیاز؟ نه پنهان نه سربسته گویم سخن خدا نیست این جانور اژدهاست مرنج از من تو شیخ دانا که من خداناشناسم اگر این است خدا
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:7 توسط م.ن. معرفت
|
|
|||||
|
|||||